۱۳۸۵ مهر ۱۳, پنجشنبه

برزخ



تا حالا تو برزخ انتظار و تردیدها گیر کردی ؟
من الان از اون‌جا دارم با تو حرف می‌زنم . حالیه که نه می‌دونی کجایی و نه از چه‌کار داشتنت خبر داری
این از تاریکی درد بدتره . بادرد تکلیف روشن‌تره
مثل کافر تا منافق . منافق دو روست و بر کافر یک رنگ درود . اما بینابین سپیده و شب ؛‌ حالت برزخیه تو ، نه خوشحالی ، نه غمگین
اما از این دو تا بدتر ، انتظاره
حتی نمی‌دونی باید منتظره چی باشی ؟
اما دل‌تو‌دلم نیست کاش می‌دونستم منتظر چی هستم ؟ نه می‌دونم خوبه نه بد
وقتی می‌فهمم چیزی داره اتفاق می‌افته و پریشونم ، هیچ خوب نیست
خواهشا هر اتفاقی قراره بیفته زودتر منو از این اتاق سزارین دربیاره
آره باید پذیرای چیزهایی شد که مقدره و ما تغییری درش نمی‌تونیم ایجاد کنیم . ماتم نگیریم انتظار بیاموزیم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...