سال ها طول كشيد تا ياد گرفتم
ميهماني همان قاشق اول است. طعم تازگي دارد
آن را به خوبي مي فهمي

هر روز با سايه ام پياده مي رفتيم و خسته نمي شديم
يكبار كه با او راه رفتم به قدر همه عمر خسته شدم
بين هر ده باكس سيگار، يكبار عاشق مي شدم
حالا با هر نخ سيگار عاشق خواهم شد
عشق شوق اولين ديدار براي خوردن قهوه است
دوست داشتن، انتظار براي دهمين شامي است كه با هم مي خوريم
نفرت زماني است كه هفته ها ميلي به غذا خوردن نداري
فكر ميكردم چند نفر ممكنه دوستم داشته باشند ؟
كساني كه دوستشون دارم و نمي دونند ؟
كساني كه دوستم دارند و نمي دونم ؟
كساني كه دوستشون دارم و مي دونند؟
كساني كه دوستم دارن و مي دونم ؟
كساني كه اصلا خبر نداريم وجود دارند ؟
چند موقع خيلي سخت مي گذره
موقعي كه حرفي براي گفتن داري اما, نبايد چيزي بگي
موقعي كه بايد چيزي بگي، ولي حرفي براي گفتن نداري
موقعي كه حرف براي گفتن داري، ولي كسي نیست كه براش بگي