۱۳۸۵ مهر ۱۲, چهارشنبه

امکانات

بلا روزگاری است این عاشقیت ؛ اما ببین خودش
چه درد بی‌درمونیه این نبود امکانات عشق ؟
مثلا دارم کار می‌کنم . یک‌باره اون صفحه رو می‌بندم و میام این رو باز می‌کنم که بنویسم و دلم یه‌کم آروم بشه
لاکردار مثل سیگار می‌مونه ، به هر مناسبتی می‌طلبه و جاش خالیه . وقتی که غمگینم خب غمگینم دیگه . ولی با عشق حتی رنگ غم هم عوضش می‌شه
وقتی هم که شادم ؛ باز دلم می‌گیره که چرا یکی نیست که این انرژی مثبتی که داره فوران می‌کنه رو بااون تقسیم کنم ؟
مثل موزیک خوبی که تا می‌شنوم فکر می‌کنم ؛ کاش یکی‌بود که با هم می‌شنیدیم و به‌قدر من لذت می‌برد
این چیزها حالیش باشه و هردو با هم به یک نقطه می‌رسیدیم
به‌خدا که من اگر دچار این جنس نایاب نبودم
امکانات نمی‌دونی چه‌کار ها که نمی‌کنه خدا رو چه دیدی ؛ شاید تا حالا ده‌بار در دوسالانه نقاشی یا حجم اول شده بودم و ده بیست تایی نوبل می گرفتم
دست کم نگیرید عشق رو وبا هر حس مبتذلی برابرش نکنید که عشق حدیثی مقدس میان زن‌ومرده

انسان خردمند